تبليغاتX
لنج شکسته
چرک نوشته های من
 یاد استاد
غم غریبی و غربت چو بر نمی‌تابم                     روم به شهر خود و شهریار خود باشم

و این هم دوتک بیتی از خودم امروز گفتمش داغه داغه:

امشب از دیوار تنهایی گذر خواهم نمود    دست بر دستش گذارم همرهش آیم چو رود

قرصه نانی دارم امشب از هویدای وجود    از پس ماهیت است ودر برش هفتاد سود

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سید صالح کمیلی در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386  |
 به

 


 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهان خانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ی ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید تو به من گفتی

از این عشق حذر کن

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب آیینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم

حذر از عشق ؟

ندانم

سفر از پیش تو ؟

هرگز نتوانم نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی من نرمیدم نگسستم

باز گفتم که: تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم...

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم

نرمیدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم


|+| نوشته شده توسط سید صالح کمیلی در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386  |
 

چکه های خاطره

از کوچه های حادثه به آرامی می گذرم ، با دستهایم چشمانم را محو می کنم تا ببینم آن کوچه بن بست تنهایی عشق را...

دلم عجیب هوای دیدنت را کرده است ، دستانم را کمی کنار می زنم و از لا‌ به لا‌ی انگشتان لرزانم نیم نگاهی به گذشته ناتمامم می اندازم ، چیز زیادی نیست و از من نیز چیزی نمانده است جز آیینه زلا‌لی که از آن گله دارم که چرا حقیقت زندگی را از من پنهان کرد... !؟ و تو ای سنگ صبور لحظه لحظه های عمر کوتاه من ، چقدر

بی کس و تنها ماندی ! جواب صفحه های سفیدت را چه دهم که من نیز بی وفایی را از زمانه آموختم.

می دانم دلت آنقدر بزرگ و دریایی است که مرهم زخم های بی کس ام باقی بمانی و یک امشب دیگر را با من تا سحرگاهان همنوا شوی.

به سراغت نیامدم چون روح باران زده شیدای روزهای آشنایی گرفتار تگرگی بی پایان شد و اینگونه سیلا‌ب عشق در مسیر طغیان آمال و آرزوهایم تبدیل به سرابی شد.

نبودی تا ببینی که چگونه غزل در تاب یاسمن تب کرد و تا صبح نالید ، نبودی تا ببینی که آسمان چه بی قرار و معصومانه اشک می ریخت و تن سرد مرا نوازش می کرد ، نبودی تا ببینی که چگونه چشمانم در انتظارت ماند و نیامدی...

 

 

|+| نوشته شده توسط سید صالح کمیلی در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386  |
 دلتنگي

دل یخ زده است در کویر تنهایی       و تو را می جوید

و گاهی نیز هوایش ابری میشود.....

هوای خانه چه دل گیر میشود گاهی     از این زمانه دلم سیر می شود گاهی

عقاب تیز پز دشت های استغنا               اسیر پنجه تقدیر می شود گاهی

صدای زمزمه عاشقانه آزادی                   فغان و ناله شب گیر می شود گاهی

نگاه مردم بیگانه در دل غربت                   به چشم خسته من تیر می شود گاهی

مبرز موی سپیدم گمان به عمر دراز         جوان ز حادثه ای پیر می شود گاهی

بگو اگر چه به جایی نمی رسد فریاد           کلام حق دم شمشیر می شود گاهی

بگیر دست مرا آشنای درد بگیر                   مگو چنین و چنان دیر می شود گاهی

به سوی خویش مرا می کشد چه خون و چه خاک       محبت است که زنجیر می شود گاهی 

 

 

|+| نوشته شده توسط سید صالح کمیلی در شنبه نوزدهم خرداد 1386  |
 

صدای باد و زوزه كشیدن آن كه دركمین شهر است، همه‌ی خاطرات خوش و ناخوش شهرم را از یاد می‌برد و مرا با گردبادی كه به راه انداخته همراه می‌سازد. وقتی كه به خود می‌آیم، می‌بینم كه گردباد تمام شده و اطرافم را كه می‌نگرم خودم را در شهر خویش می‌یابم. سال ها گذشته و موهایم سفید و محاسنم پر از گرد و خاك.

خودم را می‌تكانم؛ اما انگار این گرد و غبارها قصد جدایی از من را ندارند و من با او و او با من عجین شده‌اند. دیگر كسی مرا نمی‌شناسد؛ چون من جوانی‌ام را در دون گردباد ریخته بودم و مرا در عنفوان جوانی پیر شهر می‌خواندند و من خوشحال از فراق دیروز و پختگی امروز

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سید صالح کمیلی در شنبه نوزدهم خرداد 1386  |
 من از خدا چه خواسته ام؟

من از خدا خواستم به من توان و نیرو دهد ...

و  او بر سر راهم مشکلاتی قرار داد تا مرا نیرومند کند .

من از خدا خواستم به من عقل و خرد دهد ...

و  او برایم مسائلی فراهم کرد تا آنها را حل و فصل کنم .

من از خدا خواستم به زندگیم رونق دهد ...

و  او به من مغز و فکر داد تا در این راه تلاش کنم .

من از خدا خواستم به من شهامت دهد ...

و  او خطراتی در زندگیم پدید آورد تا بر آنها غلبه کنم .

من از خدا خواستم به من لطف کند ...

و  خدا به من فرصتهائی داد تا از آنها بهره بگیرم .

من از خدا خواستم به من   عشق   دهد ...

و  او افراد محنت کشیده ای بر سر راهم قرار داد تا به آنان کمک کنم .

 

 


|+| نوشته شده توسط سید صالح کمیلی در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386  |
 
باران .......

وای  ..  باران باران

شیشه پنجره را باران شست

از دل من اما

چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟


آسمان سربی رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

میپرد مرغ نگاهم تا دور .................

وای باران باران

پر مرغان نگاهم را شست .

در میان من و تو فاصله هاست  ..........

گاه می اندیشم

میتوانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

تو توانایی  بخشش داری

دست های تو توانایی  آنرا دارد

که مرا زندگانی بخشد

چشمهای تو به من میبخشد

شور و عشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی  من  هستی ...........

                                                                                                                          شاعر  :   حمید مصدق

|+| نوشته شده توسط سید صالح کمیلی در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386  |
 
نگاه به دریا نگاه به خداست چون عشق ,عشق به خداست.

باران مظهر پاکی و خلوص است .مظهر خدا

 

 

|+| نوشته شده توسط سید صالح کمیلی در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386  |
 ما دوباره اومديم
سلام .توي ميهن حال نكرديم برگشتيم.....

از اين ستون به  هر ستوني فرجه ...... شما هم موافقيد؟؟؟

اصلا منظور از اين ضرب المثل يعني چي؟/؟؟؟

توي پست هاي بعدي جوابش مياد..

|+| نوشته شده توسط سید صالح کمیلی در سه شنبه هشتم خرداد 1386  |
 
سلام به همه دوستان

دوستان وبلاگ من با آدرس Lenjeshekasteh.mihanblog.com به روز مي باشد

به آنجا مراجعه نماييد و نظر بدينو.......

|+| نوشته شده توسط سید صالح کمیلی در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385  |
 
 
بالا